|
اینجا رو باز کردم چون نوشتن تو دفتر برام سخت روکار بودنش برام مشکل فضاش برام تلخ و خیلی چیزای دیگه دلیل اینجا بودنم بود و هست. ولی انگار اشتباه کردم.... اینجا نوشتن سخت تره... قبلا راحت تر می نوشتم اینجا.. تو بلاگ قبلی.... چرا دیگه نمیتونم بنویسم؟؟؟ _____________________ قبلا با یه نوشته اروم میشدم... با یه نوشتن می تونستم خودم رو کامل که نه ولی در حداکثر - میتونستم خالی کنم.... میتونستم به خودم وقت بدم... بگذرم... کنار بیام... فکر کنم... ولی حالا نه..... نمیتونم.... لذت نوشتن رو احساس نمیکنم... ارامش نوشتن رو احساس نمیکنم شادی بعدش رو ندارم... و فقط خستگی اش رو احساس میکنم. _______________________ این چند روز زیادی گیج کننده بود و هست... الانم همون حس رو دارم و حتی نمی تونم دلیلی براش پیدا کنم... این مشکل باعث شد دو تا از امتحاناتم یا بهتر بگم سه تاش .. رسما از رده خارج بشه و الان احساس میکنم این ترم هیچ کاری نکردم... هیچ چیزی برام نداشته... هیچ تاثیر مثبتی درش نمی بینم... هیچی ... غیر از خستگی، مریضی، و ناتوانی ام در شروع روزها... این مریضی بچه گانه علت نابودی سه تا امتحان... از مهمترین امتحاناتم.... و گند زدن به همون سر سوزن امیدم برای بقیه امتحانا بود... تقصیر خودمه.. نمیخوام قبولش کنم... این نیاز رو... و از درمانش دارم طفره میرم... نمیدونم قراره به کجا برسه این .... بچگانه است من اینقدر احساس ضعف میکنم... اینقدر ناتوان شدم... و نمی تونم کاریش بکنم.... دارم سعی میکنم خودم رو تقویت کنم ولی نتیجه نداره.... شایدم در دراز مدت داشته باشه... ولی الان... نه... در حالی که من به الانش نیاز دارم.. نه بعد. _____________________ همیشه عاشق تنهایی ام بودم.... هستم و خواهم بود. این طبیعته من هست.. ولی یه تغییر کردم.... مفهوم تنهایی برام عوض شده... نوع تنهایی برام عوض شده... دیدم نسبت به تنهایی عوض شده تنهایی ام سخته..... ولی دوستش دارم.... برخلاف تمام زندگی ام که هرلحظه تونستن ازم بگیرنش.... این یکی رو موفق نشدن و نخواهند شد. تنهایی من تو دنیایی نمود پیدا کرد که کسی درکی ازش نداشت... تنهایی من جایی من رو پیدا کرد که کسی ارزشش رو نخواست... تنهایی من جایی تنهام نگذاشت که بقیه گذاشتن... تنهایی من کمکم کرد که من اشتباه دیگران رو مرتکب نشم... تنهایی من خیلی جاها هم باعث میشه که نتونم با دیگران باشم... چون اونا دارن تنهاییشون رو با هیاهو و مسخره بازی پر میکنن.. در حالی که من معتقدم تنهایی رو نباید پر کرد... تنهایی.. خودش رو معرفی میکنه.. چرا فکر میکنیم باید تغییرش بدیم؟ _____________________ دلم گرفته.... خیلی بیش از پیش... و من برای جلوگیری از انتقالش به بهترین های زندگی ام.. دارم ازشون فرار میکنم! خب اره اینم یه راهشه ... برای اثبات خودم... حداقل به خودم... افلاین هاشون رو میخونم. و انگار نه انگار که حتی سری بهشون زدم.... و اینقدر سریع میخونم که نکنه همون موقع انلاین باشن یا سروکله شون در مدت خوندن من پیدا بشه!! فقط چون توضیحی برای فرارم و جوابی برای پرسش خوبی؟ ندارم... شاید اشتباه میکنم... ولی این راهی هست که من بلدم.... نیازی نیست با بودنم باعث ازارشون بشم.. چون نمیتونم خودم رو ازشون پنهان کنم.. نمیتونم ناتوانی ام رو جلوی اونا کتمان کنم.... پس بهتره نباشم... تا بعد رفتنم.... اونا باهم جلسه نگیرن. برای حل مشکلات فاطمه!!!! اوج خودخواهی من _____________________ بهتره برم سراغ درس هام.. تا حداقل شاید این چند روز استراحت اجباری ... بهم کمک کرده باشه تا جسمم اینقدر امادگی داشته باشه برای حضور در جلسه که ... این چند روز وحشتم فقط شده ناتوانی ام در دادن این دوتای باقیمونده.... و نابودی کامل اون سه تای قبلی.... چه شروع افتضاحی. ______________________ امیدوارم نتایج مابقی خوب باشه... تا.... خدای من.. .غذام سوخت!!!! خب نتیجه اخلاقی که از سوختن غذا میگیرم اینه که: نه اونقدرا هم سخت نشده... هنوزم میتونم... ولی انگار استارت اولیه مشکل داره. غذای سوخته... قابل تحصینه.
|