[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

پارسی باکس     وبلاگ تیم پشتیبانی
من
-
منوی اصلی


نظر سنجی


پیوند ها


آمار

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 2 ‍
بازدید این ماه : 46
بازدید امسال : 609
بازدید کل : 609
تعداد پست ها : 16
تعداد لینک های لینکستان : 6
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

15

اینجا رو باز کردم چون

نوشتن تو دفتر برام سخت

 روکار بودنش برام مشکل

فضاش برام تلخ

 و خیلی چیزای دیگه

دلیل اینجا بودنم بود و هست.

ولی انگار اشتباه کردم.... اینجا نوشتن سخت تره...

 قبلا راحت تر می نوشتم اینجا.. تو بلاگ قبلی....

چرا دیگه نمیتونم بنویسم؟؟؟

_____________________

قبلا با یه نوشته اروم میشدم... با یه نوشتن می تونستم خودم رو کامل که نه ولی در حداکثر - میتونستم خالی کنم....

 میتونستم به خودم وقت بدم... بگذرم... کنار بیام... فکر کنم... ولی حالا نه..... نمیتونم....

لذت نوشتن رو احساس نمیکنم... ارامش نوشتن رو احساس نمیکنم شادی بعدش رو ندارم... و فقط خستگی اش رو احساس میکنم.

_______________________

این چند روز زیادی گیج کننده بود و هست... الانم همون حس رو دارم و حتی نمی تونم دلیلی براش پیدا کنم...

 این مشکل باعث شد دو تا از امتحاناتم یا بهتر بگم سه تاش .. رسما از رده خارج بشه و الان احساس میکنم این ترم هیچ کاری نکردم...

هیچ چیزی برام نداشته... هیچ تاثیر مثبتی درش نمی بینم... هیچی ... غیر از خستگی، مریضی، و ناتوانی ام در شروع روزها...

 این مریضی بچه گانه علت نابودی سه تا امتحان... از مهمترین امتحاناتم.... و گند زدن به همون سر سوزن امیدم برای بقیه امتحانا بود...

 تقصیر خودمه.. نمیخوام قبولش کنم... این نیاز رو... و از درمانش دارم طفره میرم... نمیدونم قراره به کجا برسه این ....

 بچگانه است من اینقدر احساس ضعف میکنم... اینقدر ناتوان شدم... و نمی تونم کاریش بکنم....

دارم سعی میکنم خودم رو تقویت کنم ولی نتیجه نداره.... شایدم در دراز مدت داشته باشه... ولی الان... نه...

 در حالی که من به الانش نیاز دارم.. نه بعد.

 _____________________

همیشه عاشق تنهایی ام بودم.... هستم و خواهم بود.  این طبیعته من هست.. ولی یه تغییر کردم....

 مفهوم تنهایی برام عوض شده... نوع تنهایی برام عوض شده... دیدم نسبت به تنهایی عوض شده

تنهایی ام سخته..... ولی دوستش دارم....

برخلاف تمام زندگی ام که هرلحظه تونستن ازم بگیرنش.... این یکی رو موفق نشدن و نخواهند شد.

تنهایی من تو دنیایی نمود پیدا کرد که کسی درکی ازش نداشت...

تنهایی من جایی من رو پیدا کرد که کسی ارزشش رو نخواست...

تنهایی من جایی تنهام نگذاشت که بقیه گذاشتن...

تنهایی من کمکم کرد که من اشتباه دیگران رو مرتکب نشم...

تنهایی من خیلی جاها هم باعث میشه که نتونم با دیگران باشم... چون اونا دارن تنهاییشون رو با هیاهو و مسخره بازی پر میکنن.. در حالی که من معتقدم تنهایی رو نباید پر کرد...

 تنهایی.. خودش رو معرفی میکنه.. چرا فکر میکنیم باید تغییرش بدیم؟

 _____________________

دلم گرفته.... خیلی بیش از پیش... و من برای جلوگیری از انتقالش به بهترین های زندگی ام.. دارم ازشون فرار میکنم! خب اره اینم یه راهشه ... برای اثبات خودم... حداقل به خودم...

 افلاین هاشون رو میخونم. و انگار نه انگار که حتی سری بهشون زدم.... و اینقدر سریع میخونم که نکنه همون موقع انلاین باشن یا سروکله شون در مدت خوندن من پیدا بشه!! فقط چون توضیحی برای فرارم و جوابی برای پرسش خوبی؟ ندارم...

 شاید اشتباه میکنم... ولی این راهی هست که من بلدم.... نیازی نیست با بودنم باعث ازارشون بشم.. چون نمیتونم خودم رو ازشون پنهان کنم.. نمیتونم ناتوانی ام رو جلوی اونا کتمان کنم....

 پس بهتره نباشم... تا بعد رفتنم.... اونا باهم جلسه نگیرن. برای حل مشکلات فاطمه!!!! اوج خودخواهی من

_____________________

بهتره برم سراغ درس هام.. تا حداقل شاید این چند روز استراحت اجباری ... بهم کمک کرده باشه تا جسمم اینقدر امادگی داشته باشه برای حضور در جلسه که ...

 این چند روز وحشتم فقط شده ناتوانی ام در دادن این دوتای باقیمونده.... و نابودی کامل اون سه تای قبلی.... چه شروع افتضاحی. ______________________

 امیدوارم نتایج مابقی خوب باشه... تا....

 خدای من.. .غذام سوخت!!!!

 خب نتیجه اخلاقی که از سوختن غذا میگیرم اینه که:

نه اونقدرا هم سخت نشده... هنوزم میتونم...

 ولی انگار استارت اولیه مشکل داره.

 غذای سوخته... قابل تحصینه.

نوشته شده توسط فاطمه | نظرات [0] | لینک به این مطلب |
14

 

 و الان ............

سرم شلوغه.. درس دارم و حماقت کردم

رفتم عروسی.. خدای من...

اصلا باورم نمیشه همچین کاری کردم

 

ولی بد نبود.. خوش گذشت!!!! اونم در کل مراسم.... متوجه عمق فاجعه هستی؟؟؟

خدااااااای من.. این  .. این ..

نمیفهمم خوبه یا نه

 _________________

الان قاطی کردم  

 _________________

 فردا امتحان دارم.. امیدوارم خراب نکنم

شنبه ر و مطمئنم که گند میزنم....

 

من چه کنم از دست خودم؟

 

نوشته شده توسط فاطمه | نظرات [0] | لینک به این مطلب |
12

 

خب.. .. انگار این فقط من نیستم که گند میزنه و یک شب عالی رو خراب میکنه

 دیشب اصلا خوب نبود... نه برای من نه برای بهترین ها

نمیدونم شاید لازم بود... شاید هم نه...

همه چی فقط شاید هست...

 

و شاید من فقط باید امیدوار باشم که خودشون مشکل رو حل کنند

و شاید من فقط نباید دخالت کنم

 

نمیدونم...

 

گند بزنن به این همه حماقت که در کمتر از دو ساعت میتونه  ...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه | نظرات [0] | لینک به این مطلب |
12


بعله.... و این گونه بود که 
که امتحان ما کنسل شد .. 
بله بله بله.... ما می تونیم
__________________________

دو تا عروسی دعوتم.. که یه بهانه محشر گیر آوردم و امتحان بید

در نتیجه از این کابوس خلاصی می یابیم. 
و دیگران رو از مصیبت دیدن من در این مراسم راحت میکنیم... 
نکه من مثل اینه دق می مونم براشون.. از بس که..... 
_________________________

همچنان هیچی درس نخوندم و همچنان اصلا هم برام مهم نیست و هیچ انگیزه ای برای این کار ندارم.... 
این دوره حماقت بار من کی تموم میشه؟ 
_________________________

این دوست محترم بنده بود که لطف میکرد به من ضدحال میزد... 
بازم ما رو مفتخر کردند.... 

اینقدر که باعث شدند دوتا بهترین ها هم بلند شند و برن... فکر کنم شب اونا رو هم خراب کردم... یعنی مطمئنم.... 
و نمیدونم چرا اصرار دارم که طرفم رو قانع کنم.... واقعا مسخره است.... 

اینقدر اعصابم رو خرد کرد که اشکم در اومد.... واقعا مسخره است..... افتضاحه.... و من احمق همچنان اصرار داشتم که ... که 
که هرچی حالا... 
________________________

متاسفم برای این که شب عالی دوستم رو خراب کردم ... هرچند باعث شد با این دوست دیگه به توافق برسیم.. و هرچند باز هم اصرار ایشون همچنان پابرجاست.. خدای من.. چرا همه چی رو شماها با هم قاطی میکنید اخه؟؟
_______________________

در پایان من زنده ام... 
پس می تونم



نوشته شده توسط فاطمه | نظرات [0] | لینک به این مطلب |
11

 

فکر کنم قرار بود من برای امتحان امروز آماده بشم ....

ولی...

امتحان رو نرفتم... موندم چرا اصلا برام مهم نیست؟؟؟!!!!!! . کم کم باید به خودم شک کنم... فکر کنم دارم به مشکل برمیخورم....

این روزش من نیست.. میرم امتحان میدم... حتی اگه گند بزنم......

چرا نرفتم؟؟؟؟

 

خب فرض رو بر این بگذاریم که من برای اولین بار در عمرم کاری که ازم خواستن کردم و باز هم همه شاکی بودن.. عجب مصیبتی داریم ما.

اره... استاد فرموده بودند که: « اگه کسی برای امتحان نخوند.. بی خود نیاد ... چون فقط میخوام امتحان بگیرم...ـ»

ما نیز فرمودیم. ای به چشم... و اینگونه بود که ما به سر جلسه امتحان راه نیافتیم.. ..

یعنی حتی به خود زحمت بیدار شدن از خواب نازمان را هم ندادیم.. تا... تا نداره دیگه

 ________________________________________

 

امتحانام داره شروع میشه.... خوبه.. من اصلا برام مهم نیست.... و.... اونقدرا هم خوب نیست... قاطی کردیما.... همیشه بودم خودم میدونم

ولی این نوع قاطی کردن... (بی اهمیت شدن هرچیزی که فکرش رو بکنید) یه دوره است.. میاد  و میره... هوووم.. انگار قرار نیست هیچ وقت تمومش کنم... اونقدرا هم بد نیست... البته معمولا.... عواقب زیادی نداره... فقط بعدش یه دوره پرکاری میاد سراغم!!!!

ولی این دفعه... زیادی بد موقع است.. و من نمیتونم درست باهاش کنار بیام... نه تو این وضعیت.. نه تو این موقعیت.. این درست نیست اخه... زمان بدیه برای این مسئله....

__________________________________________ 

فردا رو هم فکر کنم کلاس نرم.....

باید بشینم یه برنامه درست و حسابی بریزم برای درس خوندن....

امیدوارم موفق باشم...

 

نوشته شده توسط فاطمه | نظرات [0] | لینک به این مطلب |

لیست صفحات :: 1 2 3 4